واقعه ی تلخ تیرماه 78 و یورش به خوابگاه دانشجویان، نقطه عطفی برای تغییر بنیادین و جدی در دستگاه تفسیری طبقه متوسط ، روشنفکران و دانشجویان حامی نظم موجود شد. اما حاکمان از این نکته غافل بودند. یک دهه بعد، وقایع و حوادث تلخ پس از انتخابات سال 88 ، مردم را به جمع نخبگان پیوند داد. این حوادث باعث شد توده ی مردم با بسیاری از باورهای خود وداع کنند.
*****
علي زمانيان
(1)
قبل از ورود به بحث اصلی، ناچار از مقدمه ی کوتاهی هستم. در مقدمه به اشاره ی مجملی از کلید واژه ی " دستکاه تفسیری" ، اکتفا خواهد شد و دوستان را به مطالعه و تحقیق بیشتری در این زمینه دعوت می کنم.
مراد از دستگاه تفسیری چیست؟
از دیر باز تا کنون مساله ی آگاهی و ادراک آدمی و دریافتش از واقعیت ها و نحوه مواجه ی با حقیقت ،مورد توجه فلاسفه بوده است. به عنوان مثال افلاطون در تمثیل غار، این مطلب را به ما یادآوری می کند که ما آدمیان به گونه ی ساختاری نمی توانیم با حقیقت روبرو شویم. معتقد است ما با اشباح و سایه هایی از حقیقت مواجه می گردیم و از این رو است که حقیقت آن گونه که در واقع هست، به چنگ ما نمی افتد. خلاصه آن که افلاطون معتقد بود ما با واقعیت محض و ناب روبرو نمی شویم، بلکه ما تنها با سایه های واقعیت سر و کار داریم و یا واقعیت ها را از پشت عینک خاصی که بر چشم داریم می بینیم. علاوه بر فلاسفه ، روان شناسان نیز به ادراک و آگاهی آدمی پرداخته اند و دست کم برخی از نحله های روان شناسی، نقش انسان در نحوه دریافت آگاهی از محیط را مطالعه کرده اند.
این گروه از روان شناسان ، معتقدند آدمی در مواجه ی با رویدادها و واقعیت ها صرفا پذیرنده و منفعل نیست. به گونه یی که واقعیت ها ان گونه که هست، مستقیما در دستگاه ادراکی او انعکاس نمی یابد و آدمی با دستکاری دریافت ها، آن را به گونه یی می فهمد که خود می خواهد. گویی معرفت و آگاهی ما از فیلتر ساختار روانی که داریم می گذرد و این ما هستیم که واقعیت ها را معنا می کنیم. به نحوی که واقعیت ها از پیش خود فاقد معنا هستند ( همان چیزی که به منزله ی متن صامت از آن یاد می شود ) . واژه ها، کلمات، وقایع، اتفاقات و رویدادها را ما معنا می کنیم. ما هستیم که واقعیت ها را تفسیر می کنیم و بر مبنای تفسیری که از واقعیت ها می کنیم واکنش نشان می دهیم. با ذکر یک مثال ، موضوع روشن تر می شود: همه ی ما تجربه یی از روابط صمیمی و کاملا دوستانه با فردی و یا افرادی را در ذهن داریم.
نحوه برخورد یک دوست صمیمی با ما و واژه ها و کلماتی را که در روابطمان به کار می گیرد، موجب سوتفاهم نمی شود و ما حتی کلمات به ظاهر سخیف او را توهین آمیز تلقی نمی کنیم حتی برخی اوقات آن واژه ها و برخوردها ی به ظاهر توهین امیز را بر دوستی بیشتر معنا می کنیم. اما اگر شخصی که با او دوستی و رفاقتی نداریم همان برخوردها را با ما بکند و یا از کلمات و مفاهیم آن دوست صمیمی استفاده نماید، شدیدا باعث دلخوری و سوتفاهم ما می گردد. واژه های توهین آمیز، وقتی توهین آمیزند که ما آنها را این چنین معنا کنیم. ما همان گونه که واژه ها را معنا می کنیم، وقایع ، حوادث و رفتار دیگران را نیز تفسیر می کنیم.
بنابر این اگر مشاهده می کنید که برداشت های متفاوتی از یک واقعه ی واحد شکل می گیرد، این دریافت های متفاوت از یک واقعیت ، بیانگرآن است که دستگاه تحلیلی و تفسیری ما با یکدیگر متفاوت است. نگرش مثبت نسبت به کسی، سبب می شود رفتار او را به نحو اکثری ، مثبت معنا کنیم و نگرش منفی باعت می گردد همواره رفتارها و گفتارها، منفی تلقی شود. جامعه شناسان در باب معرفت آدمی، نظراتی شبیه فلاسفه و روان شناسان دارند با این تفاوت که به جای ساختار روان ادمی به ساختارهای اجتماعی توجه کرده اند. در این رویکرد ، درک و دریافت و تفسیر ما از جهان واقعیت ها به این موضوع بستگی دارد که طبقه اجتماعی ما چیست، در شهر زندگی می کنیم یا در روستا، پولدار هستیم یا فقیر، چه تحصیلاتی داریم و مسایلی از قبیل.
به طور خلاصه، شرایط و مقتضیات اجتماعی و ساختار روانی باعث می شود واقعیت ها از انواع فیلتر( دستگاه تفسیری) بگذرد و سپس به ادارک و اگاهی منجر گردد. ما جهان واقعیت ها را آن گونه که هست ادراک نمی کنیم بلکه این ما هستیم که واقعیت ها را ابتدا معنا می کنیم و با تفسیری که بر آن ها می گذاریم، آن ها را می فهمیم. همه ی مشاهدات و تجربه ها ابتدا به دستگاه تفسیری ریخته می شود و پس از آن که رمز گشایی شدند و مورد تفسیر قرار گرفتند، فهمیده می شوند. وقایع ابتدائا به دستگاه تحلیی و تفسیری وارد می شود، آن گاه مورد فهم و ادراک ما قرار می گیرند.
اصطلاحات نزدیک به "دستگاه تفسیری" عبارت است از : پارادایم، جهان بینی، تئوری مسلط و .... تفاوت مهم دستگاه تفسیری با این اصطلاحات، این است که دستگاه تفسیری، امری شخصی و درونی است. دستگاه تفسیری من با همه ی اشتراکاتی که ممکن است با شما داشته باشد، تفاوت های غیر قابل چشم پوشی دارد. اما این امر سبب نمی شود که وجوه مشترک را نادیده بگیریم. بنابراین بخشی از دستگاه تفسیری را می توان پدیده یی جمعی تلقی کنیم.
(2)
گفته شد ، هر یک از ما دارای دستگاه تفسیری خاصی هستیم که تحت تاثیرعناصر درونی و بیرونی شکل می گیرد. عناصر درونی مانند: تمایلات، نیازها، خوشایندها، بدآیندها، عقده های سرکوب شده و ساختار روانی و شخصیتی ما. و عناصر بیرونی مانند: طبقه ی اجتماعی، وضعیت مالی و رفاهی، تحصیلات، سن و جنس و... مولفه های شمارش شده در ترکیبی متفاوت و خاص، جهان بینی و در نهایت دستگاه تفسیری ما را شکل می دهد. همان طوری که اشاره شد، واقعیت ها چندان مهم نیستند، بلکه مهم آن است که ما آن واقعیت ها را چگونه تفسیر می کنیم و برای حوادث چه معنایی قایل می شویم. هر چهار چوب تفسیری ، وقایع را به گونه یی خاص انعکاس می دهد. هر واقعیتی که با دستگاه تفسیری موافق افتد ، به انواع راه ها توجیه شده و پذیرفته می گردد و به منزله ی امر بدیهی انگاشته می شود . هر واقعیتی که نتواند با دستگاه تفسیری و تحلیلی ما منطبق شود، طرد می گردد و غیر بدیهی تلقی می شود. از این رو بدیهیات و غیر بدیهیات افراد با یکدیگر متفاوت می گردد. حساسیت ها و دغدغه ها و در نهایت واکنش ها متفاوت می شود. زیرا این دستگاه تفسیری است که به ما می گوید چه چیزی بدیهی و چه چیزی غیر بدیهی است. به چه امری باید بها بدهیم و کدام را باید وانهیم.
دستگاه تفسیری را به منزله ی یک کارخانه در نظر بگیرید که مواد اولیه ( به عنوان ورودی ها ) به آن وارد می شود و بعد از پردازش و تغییرات به عنوان محصول تولید شده ( خروجی ) از کارخانه بیرون می آید. مواد اولیه دستگاه تفسیری و یا سیستم معنا دهی ، همان واقعیت ها و تجربه ها است. خروجی دستگاه تفسیری همان باورها و اعتقادات، بدیهیات و غیر بدیهیات و مقبولات ذهنی ، است. باورهایی که گاهی بر آن رنگ تقدس می زنیم و از تغییر آن می ترسیم. و بعضا چنان می شود که زندانی باورهای مان می شویم. همه ی باورها و اعتقادات ما به رنگ دستگاه تفسیری ما است. هیچ کس نمی تواند مدعی شود که تماما از زندان باورها یش رهایی یافته است. تعصب، پیش داوری، سماجت بر باورهای بی دلیل و ترس از تغییر، نشان می دهد که ما زندانی باورهای مان شده ایم. در این میان فرهیختگان آگاهانه تلاش می کنند دستگاه تفسیری شان را پالایش کنند و خشت ها و آجرهای بنای دستگاه تفسیری شان را خود انتخاب کنند و بر مبنای نقشه یی خردمندانه از ورود عناصر سست و لغزان جلوگیری نمایند. "دستگاه تفسیری"، امری مطلقا ثابت نیست اما تغییرات آن کند و بطئی است.
سرعت تغییر در هندسه دستگاه تفسیری افراد یکسان نیست. برخی کند تر و برخی با شتاب بیشتری تغییر می کنند .( از بحث در باره ی این که چرا سرعت تغییر دستگاه تفسیری افراد متفاوت است ، گذر می کنم و شما را به اندیشیدن در این باب دعوت می نمایم) . در مجموع دستگاه تفسیری میل به ثبات دارد . از این رو در برابر ورودی هایی که با بنیان های تفسیری مغایرت داشته باشد به زودی و به راحتی تسلیم نمی شود . ( تصور کنید به کسی اطلاع دهید که فرزندش دزدی می کند. او چه واکنش نشان می دهد.؟) تا آنجا که ممکن است هر گونه اطلاعات ناقض را نادیده و ناشنیده می گیرد. گویی اصلا چنین اطلاعی را نشنیده است. (پدر در برابر خبر دزدی فرزند خود را به نشنیدن می زند). اما هنگامی مجبور به واکنش می شود ، خبر را انکار می کند ( پدر فرزندش را از دزدی مبرا می داند و خبر را یک دروغ می پندارد). در صورت تکرار اطلاع مکرر و خبر متواتر ، خبر را به گونه یی تفسیر می کند که با دستگاه تفسیری هماهنگ افتد. ( پدر دست به توجیه می زند که لابد فرزندش اشتباها دچار دزدی شده است. ) در این جا اصنافی از توجیهات شکل می گیرد. اما نشانه ها و اطلاعات جدید چنان قوی می شود که به هیچ توجیهی نمی توان آن را اصلاح کرد. و درست در همین لحظه است که دستگاه تفسیری ترک بر می دارد و بتدریج متزلزل می شود.
وقتی دستگاه تفسیری نتواند وروردی هایش را با کل ارزش ها و سیستم تفسیری هماهنگ کند، زلزله یی در ارکان دستگاه می افتد. اگر ورودی ها ی نا ساز و نامتناسب با چهارچوب نظری جا افتاده تکرار گردد ، آرارم آرام سستی و ضعف رسوخ کرده و دستگاه تفسیری را با فروپاشی مواجه می سازد. فروپاشی ذهن تفسیری به معنای آگاهی به تناقضات رنج آور و مجموعه ی اطلاعات نا هموار است که فرد نمی داند آن ها را چگونه کنار هم بگذارد. فروپاشی دستگاه تفسیری به این معنا است که سیستم معنا دهی ، توانایی معنا یابی اش را از دست داده و قدرت توجیهی پیشین از کف اش رفته است. دوره ی آشوب و هرج و مرج ذهنی فرا می رسد. گویی هیچ چیزی سر جای خودش نیست. وقایع، معنای گذشته شان را از دست داده اند. افراد از معنا دهی به آن چه می شنوند و یا می بینند، ناتوان می گردند. اموری که بدیهی شمرده می شدند، اکنون غیر بدیهی می نمایند. و اموری که غیر بدیهی وانمود می شدند، به امور بدیهی تبدیل شده اند. اضطراب و پریشانی ، وجود فرد را در بر می گیرد. زیرا از فهم مسایل عاجز شده است. نمی تواند بفهمد زیرا دستگاه تفسیری اش را از دست داده است. برای او همه چیز عجیب به نظر می رسد. ( هر گاه احساس کردید یک رویداد ، اتفاق، و یا یک اطلاع برای تان عجیب است، بدانید که دستگاه تفسیری شما از معنا کردن و راز گشای آن ناتوان شده است). دستگاه تفسیری میل به ثبات دارد اما تا جایی که بتواند جهان و وقایع پیرامون را برای ما معنا کند و تفسیری بدست دهد که معلوم شود که ما باید چه واکنشی از خود نشان دهیم. از سوی دیگر ما انسان ها بدون دستگاه تفسیری نمی توانیم با جهان ارتباط برقرار کنیم ، لاجرم اتفاق جدیدی می افتد. پس از یک دوره ی بحرانی و بعد از فروپاشی دستگاه تفسیری، و طی دوره ی رنج آور ذهنی و پریشانی عملی، افراد در مرز میان زندگی با گذشته و یا انتخاب آینده قرار می گیرند. انتخابی بسیار بزرگ و سترگ در می گیرد. گویی جهانی را وا می گذاریم و جهان دیگری را بر می گزینیم. انتخابی که با هویت ما گره خورده است. ما سالها گونه یی دیگر جهان را فهم می کردیم و اینک باید آن گونه فهمیدن را رها کنیم و نوع دیگری با جهان مان مواجه شویم. این انتخاب سخت است زیرا باید تکلیفمان را با خودمان، ارزش های مان، بدیهیاتمان و ... معلوم کنیم. سخت است زیرا به آن گونه تفسیر کردن عادت کرده ایم . سخت است زیرا کم و بیش باید پیش خودمان اذعان کنیم که تا کنون اشتباه کرده ایم. سخت است زیرا فکر می کنیم تا کنون فریب مان داده اند. سخت است زیرا پس از این کنش های ما ، ارتباطات ما ، رفتارها و وجود ما را تغییر می دهد.
اما هر چه هست باید آماده ی پرش شویم، زیرا دستگاه تفسیری ما شکسته شده است. ( آن گونه که کی ر کگارد در باب ایمان می گوید) . پرشی به تاریکی. به جایی که نمی دانیم کجاست. دست کم وداع با باورهایی که زندگی مان را با آن ها سامان داده بودیم ، مشکل است. پشت سر نهادن دوره یی و ورود به دوره ی دیگر عذاب آور است. اما آیا همه ی کسانی که دستگاه تفسیری شان دچار شکستگی و تزلزل شده است ، جسارت بیرون آمدن و طرد دستگاه تفسیری فرسوده شان را دارند؟ آیا همه می توانند دست به انتخاب بزرگ و البته رنج آور بزنند؟ چه کسی از تخته پرش، می پرد؟
(3)
"هیمان مینسکی" یکی از شارحان بزرگ اندیشه ی اقتصادی کینز ، کتاب خود را با این تعابیر شروع می کند که در تاریخ لحظه هایی هست که یک دستگاه فکری، مستحکم به نظر می رسد ، همگان بر سر محتوا و مبنای آن اجماع دارند و معتقدند که دستگاه نظری مورد بحث به نتایج مفید منجر خواهد شد، اما زمانی دیگر فرا می رسد که همان دستگاه نظری را سست و آشفته تلقی می کنند و در چشم همگان فرسوده و غیر کار آمد به نظر می رسد. وقتی دستگاه نظری فرسوده و سست به نظر بیاید، آن گاه بحث در باره ی محتوای واقعی نظریه، بالا می گیرد و همه چیز با پرسش روبرو می گردد. همان گونه که مبنای نظری مارکسیسم نتوانست پاسخ سئوالات را بدهد و در نهایت به فروپاشی رسید. نظریه ی مارکسیسم هنگامی نتوانست دوام بیاورد که دستگاه تفسیری مردم نتوانست عملکرد ها و سیاست های آن نظام را تفسیر همدلانه نماید.
دستگاه تفسیری ما ایرانیان در چند دهه ی اخیر
دستگاه تفسیری اغلب ایرانیان ، در زمان حکومت پهلوی ( به ویژه از دهه ی چهل به بعد )، به گونه یی بود که تمام وقایع و حوادث و اقدامات آن نظام سیاسی را با بدترین تعابیر معنا می کرد. دستگاه تفسیری منفی نگرانه ی توده ی مردم، عموما تحت تاثیر روحانیان شکل می گرفت و توسعه می یافت. هم چنان که روشنفکران نیز باورها و برداشت های منفی گرایانه را در طبقه ی متوسط جامعه و عموم تحصیل کرده ها ترویج می کردند. به هر تقدیر آیینه ی افکار عمومی، آیینه یی محدب و یا مقعر شده بود. اعمال و رفتار و کنش های حاکمان در قدرت، کوچک و یا بزرگ نشان داده می شد. علاوه بر آن، این آیینه قدرت داشت که تصاویر را معکوس و حتی به دلخواه خود تغییر دهد. تغییر ساعت در دو نیمه ی سال ابن گونه معنا می شد که حکومت می خواهد در نظم دینی و نماز مردم اختلال ایجاد کند. برنامه ی کنترل موالید را بخشی از برنامه ی یهود برای کاهش نفوس مسلمین معنا می کرد. تاسیس مدارس، گسترش موسیقی، و هر برنامه رفاهی دیگر در دستگاه تفسیری بخش بزرگی از ایرانیان ، نمای غیر قابل پذیرشی می یافت. مهم نبود که حکومت چه می کرد، مهم آن بود که مردم آن را چگونه تفسیر می کردند. همین تفسیرها و معنایابی های غیر همدلانه بود که در نهایت به واکنش خشم آلود جامعه دامن زد و انقلاب اسلامی سال 57 را سبب گردید. سوتفاهم جامعه با حکومت پهلوی از معبر دستگاه تفسیری جامعه می گذشت. حکومت پهلوی کنار گذاشته شد، زیرا جامعه از همه ی کارهایش تفسیر ناموافق و غیر قابل قبول ارائه می داد .
انقلاب به منزله ی علت تغییر ناگهانی و وسیع دستگاه پردازش گر تحلیلی جامعه به پیروزی رسید. انقلابیون پیروز، در کار تاسیس حکومتی جدید شدند. دستگاه تفسیری جامعه به نحو عمومی و به ویژه انقلابیون ، نسبت به قبل از انقلاب تغییر بنیادین نموده بود. حالا حکومت هرکاری که می کرد رضایت عامه ی مردم را در پی داشت. باز مهم نبود حکومت چه می کند ، مهم این بود که دستگاه تفسیری جامعه آن کار را چگونه تفسیر می کند و چگونه ان را می فهمد. از این رو اعدام ها را درست تلقی می کرد. مصادره ی اموال را بر عدالت حکومت معنا می کرد. سخت گیری ها را از مقتضیات زمانه ی انقلاب می دانست.
نزد انقلابیون، همه ی رفتارهای حکومت، قابل توجیه بود زیرا دستگاه نظری شان با حکومت هم افق شده بود. در این دستگاه نظری ، هنوز مولفه هایی مانند دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی و نقد و انتقاد و... چندان نمایان نشده بود. بیش از دو دهه طول کشید تا عناصر جهان مدرن در ذهنیت اجتماعی ایرانی جوانه بزند و رشد نماید. با ورود ارزش های جدید در پهنه ی دستگاه تفسیری انقلابیون و عموم مردم، بتدریج میان انقلابیون انشقاق و جدایی افتاد. این جدایی را نباید با عنصر اخلاق تبیین کرد ، بلکه تغییر و در نتیجه ی آن گسست و افتراق میان انقلابیون ، نتیجه ی طبیعی قبض و بسط چهارچوب هایی بود که حکومت را با آن می سنجیدند. بیش از دو دهه به طول انجامید تا بدیهیات جامعه غیر بدیهی شود.
از این رو گروهی از انقلابیون به حالت تعلیق کشانده شدند و تا جایی پیش رفتند که عملکرد نظام را در برخی از حوزه ها نادرست ارزیابی می کردند. اما هنوز خیل عظیمی از جامعه ، کم و بیش بر مدار گذشته می چرخید و اختلال قابل توجهی در دستگاه تفسیری شان احساس نمی کردند. هنوز سرسپردگی و انقیاد را وظیفه خود می دانست. هنوز قدرت بلامنازع حاکمان را می پذیرفتند. با همه ی فاصله یی که از نظم موجود گرفته بود اما هنوز با حکومت هم افق بود و اشتراکات ذهنی و ارزشی شان سبب می شد از وضع موجود دفاع کند.
(4)
دستگاه تفسیری نخبگان که عموما بر مبنای دلیل شکل می گیرد، هیچ گاه چندان سخت و محکم و متصلب نمی شود. از این رو وقتی با مشاهدات و مستندات مغایر با خود برخورد می کند، به آسانی از کنار آن نمی گذرد. پیامد چنین رویکردی، دستگاه نظری و تحلیلی "باز" است. به این معنا که درست است که بینش تفسیری شان دارای حد و مرز و چهارچوب است، اما این گونه نیست که این چهارچوب تغییر نکند. دستگاه تفسیری نخبگان دائما و به نحو سطحی و یا عمیق ، همواره در نوسان است. دستگاه تفسیری آنان عموما بر " حدس ها و ابطال ها" مبتنی است. این سخن بدان معنا است که نخبگان و سرآمدان جامعه طی پروسه ی طولانی مدت ، تغییر اندیشه، جهت گیری و دستگاه تفسیری را تجربه می کنند.
همان گونه که در ایران، تغییرات دراز دامنه از همان دهه ی اول شروع شده بود. اما دستگاه تفسیری توده ی مردم که عمدتا ماهیتی علتی دارد، اولا متصلب و متعصبانه است و ثانیا، انعطاف لازم را در برابر ورودی های مغایر را ندارد. به واقع دستگاه تفسیری توده ی مردم، عموما "بسته" است. درها بسته و دیوارهای بلند، سبب می شود بسیاری از اطلاعات مغایر را به درون قلعه یی که در آن پناه گرفته است راه ندهد و یا به گونه یی آن را تغییر دهد که با کل سیستم نظری موافق افتد. تغییر دستگاه تفسیری نخبگان آرام ولی مستمر است، اما این تغییر در میان توده ی مردم به نحو انفجاری و بحرانی است. در مدت کوتاهی اتفاق می افتد و چون سیل همه چیز را با خود می برد. از آن جایی که حجم تغییر (و در زمان کوتاه )، بالا است، رنج و عذاب آن نیز افزون است. فرد باید تغییرات دردناکی را تحمل کند. زیرا به ناگاه معنای همه چیز از دستش می رود و در می ماند که وقایع را چگونه با یکدیگر مرتبط کند.
واقعه ی تلخ تیرماه 78 و یورش به خوابگاه دانشجویان، نقطه عطفی برای تغییر بنیادین و جدی در دستگاه تفسیری طبقه متوسط ، روشنفکران و دانشجویان حامی نظم موجود شد. اما حاکمان از این نکته غافل بودند. یک دهه بعد، وقایع و حوادث تلخ پس از انتخابات سال 88 ، مردم را به جمع نخبگان پیوند داد. این حوادث باعث شد توده ی مردم با بسیاری از باورهای خود وداع کنند. و البته این وداعی دردآور و حتی حزین بود. آنها با چشم خود می دیدند که چگونه باورهای سی ساله شان بر روی رودخانه ، با شتاب از آنها دور می شود. و شاید این شعر سعدی را با خود زمزمه می کردند که:
ای کاروان آهسته رو کارام جانم می رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
با آن همه بیداد او ، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
حالا وقت آن رسیده بود که سستی بنیان های نظری ای را تجربه کند که سی سال برایش فداکاری کرده بود، از بسیاری از حقوق شان به نفع او گذشته بود. حتی از دادن خون خویش هم مضایقه نکرده بود. سختی ها و محرومیت ها را تحمل کرده بود تا او سرفراز بیرون بیاید. تجربه ی تلخ سعی واهی وتلاش پوچ، تجربه یی کشنده است. اما واقعیت سخت خیابان های خونین و رفتار خشونت بار، باورش را بر باد می داد. او دیگر مجالی برای چشم بستن و ندیدن حوادث را نداشت. مشاهده ی بصری ، نقش پر رنگی در تغییر باورها و دستگاه تفسیری توده ی مردم بازی کرد. جامعه باید به چشم خود، رنگ قرمز خون را ببیند، چشمهایش با گاز اشک آور بسوزد و درد باتوم را بر پشت گردنش حس کند. تا برخی باورهایش را دستکاری کند. این چنین شد که وقایع اخیر در مدتی کوتاه ، علتی برای تغییر ژرف در دستگاه پردازش گر ذهنی جامعه و دستگاه تفسیری مردم گردید. آن چه حاکمان از آن غافلند این است که در این وضعیت، دلیل ، ضد خود عمل می کند. یعنی همه چیز ضد خود عمل می کند. به تعبیر مولانا:
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می فزود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
وقتی ذهن و ضمیر شهروندان با حکومت به مجادله برخیزد و خیال اندیشی حاکم شود، قانع کردن افکار عمومی اگر غیر ممکن نباشد لااقل بسیار سخت و دشوار است :
هر درونی که خیال انگیز شد
چون دلیل آری خیالش بیش شد
(5)
ما اکنون یک بار دیگر دور و تسلسل باطل تاریخی را تجربه می کنیم. آیینه های تفسیرگرمان یا چنان غبارگرفته و کدر است که هیچ چیز در او انعکاس نمی یابد و یا اگر دستی بر آن می کشیم و تمییزش می کنیم، تصاویر را معکوس و غیر واقعی نشان می دهد. ما دچار کژتابی ذهنی هستیم. یا نمی بینیم و یا کژ می بینیم. یا به همه چیز و همه کس اعتماد می کنیم و یا به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نمی کنیم. یا خود را فدایی رهبران می کنیم یا دشمن آنها می شویم. یا دست بسته خود را در اختیار دولت قرار می دهیم، و یا همه ی کارهای او را رد می کنیم. رفتارهای افراط و تفریطی ما از کژی دستگاه تفسیری ما پرده بر می دارد.
اینک بخش های بزرگی از جامعه ی ایرانی در حال گذار از جهانی به جهان دیگر است. از آن جا که دستگاه تفسیری اش غیرکارآمد شده است به هر دعوت و توجیه حکومت بی توجهی می کند. نوعی آنومی در دستگاه تفسیری و معنا دهی حاکم شده است. بدیهیات پیشین از دست می رود و به غیر بدیهی تبدیل می شود. بنیادین ترین مقبولات و باورها زیر تیغ شک و انکار می رود. از جمله ی این باورها، تئوری ولایت فقیه، کارآمدی حکومت دینی، روند ها و سیاست هایی که حقوق شهروندان را نادیده می گیرد و... علاوه بر این ها، نوعی بازگشت به گذشته و بازخوانی عملکرد حاکمان و کارآمدی حکومت ، توانایی ها و ظرفیت ها ی این حکومت، به صورت جدی مطرح شده است. سه دهه تاریخ انقلاب زیر ذره بین افکار عمومی و دستگاه تفسیری جدید می رود. هیمنه و ابهت یک نظام فرو می ریزد و به تعبیر "هیمان مینسکی"، وقتی دستگاه نظری، در چشم همگان فرسوده و غیر کارامد به نظر برسد، آن گاه بحث در باره ی محتوای واقعی نظریه ، بالا می گیرد و دستگاه نظری را انواع بن بست ها ی آزاردهند مواجه می سازد. نگاه و همراهی های همدلانه ی اجتماعی ، جای خود را به شک و تردید و حتی دوری و نفرت داده است. از این رو است که التهاب پس از انتخابات را علاجی نیست و آتشی که روشن شده است رو به شعله ور شدن دارد. مهمترین و اساسی ترین پیامد وقایع ناگوار و جگرخراش پس از انتخابات، این بود که جامعه را به تغییر و تحول در دستگاه معرفتی مجبور کرد. تحول دستگاه معرفتی ما ایرانیان، سه دهه بعد از انقلاب اسلامی ، نتیجه ی علل زیر است:
انعطاف ناپذیری حاکمان در برابر شرایط جدید ، تکرار خسته کننده ی شعارهای تاریخی نخ نما، تصلب در اندیشه و تحکم در عمل، عدم توانایی جذب نخبگان جدید، به حاشیه راندن نخبگان درون حکومتی، عدم کارایی لازم در رفع مشکلات جامعه، رفتارهای غیر دموکراتیک، انسداد سیاسی ، نادیده گرفتن مطالبات اجتماعی، ایدئولوژی اندیشی ، اخذ سیاست های انقباضی، و......
اکنون و پس از سه دهه انتظار عبث ، شاهد رشد دروغ - اعتیاد – بیکاری – فساد – رشوه – ارتشا – ستم – منجلاب غیر اخلاقی ها – نا امنی ها و... شده است. او اکنون برای لقمه یی آزادی در حسرت رفتن از این دیار است. در شکستن حرمت انسان و نادیده گرفتن حقوق اولیه ی شهروندان ، غصه دار است. او اکنون می بیند ساختارهایی که باید از شهروندان در برابر قهر استخوان سوز و قوای قاهره مواظبت کند، خود به تهدیدی علیه شهروندان تبدیل شده اند. او اکنون می بیند هر آن کس را که قدرت بیشتر دارد، کمتر مسئولیت دارد و کمتر پاسخگو است. می بیند که هر کس دهان به نقد و انتقاد گشاد، دهانش را می بندند و مجبورش می کنند رخت از این دیار به دیگر سو برد. می بیند که حتی دینش را باید با حاکمانش هم افق کند. چیزی را بفهمد که به او دیکته می کنند. سخنی نگوید جز در تایید آنها. جانش را قربانی آنان کند. می بیند آن چه ترویج می شود سرسپردگی و انقیاد است. خرافات بیداد می کند. انتخاب ( گوهر بنیادین انسانی ) را به هزار ترفند از او می گیرند. قرائت فاشیستی از دین و رویکرد سیاه استبداد به دین ورزی جای دین ورزی آزادانه و جوانمردانه را می گیرد. با رواج گفتمان خشونت آمیز دینی روبرو می شود. می بیند که به نام خدا چه ستم ها که بر او نمی رود. آری او اکنون ناچار از تغییر دستگاه تفسیری است.
شهروند ایرانی مجبور است دستگاه تفسیری اش را ترک کند زیرا این دستگاه، توانایی پاسخ گویی به بسیاری از پرسش هایش را ندارد، دیگر با این نوع معرفت ، قادر به فهم جهان و تحولات آن نیست . زیرا دستگاه تفسیری اش فرسوده و شکسته شده است. او باید خانه یی را که ساخته بود با جسارت ترک کند ( آن گونه که کی ر کگارد در باب ایمان می گوید) . پرشی به تاریکی. به جایی که نمی داند کجاست. البته او می داندکه وداع با باورهایی که زندگی اش را با آن ها سامان داده بود ، مشکل است. پشت سر نهادن دوره یی و ورود به دوره ی دیگر عذاب آور است. اما آیا همه ی کسانی که دستگاه تفسیری شان دچار شکستگی و تزلزل شده است ، جسارت بیرون آمدن و طرد دستگاه تفسیری فرسوده شان را خواهند داشت؟ آیا همه می توانند دست به مهاجرتی بزرگ و البته رنج آور بزنند؟ چه کسی از تخته پرش در تاریکی، خواهد پرید؟